تبلیغات
 کتابخانه آیه الله خامنه ای شهرستان زرند - ای امام الرئوف! همراه با کبوتران حرمت، محزون و گریان دل را به دور بارگاه تو پر مى دهیم تا با زمزمه ملائک همراه شویم.

ای امام الرئوف! همراه با کبوتران حرمت، محزون و گریان دل را به دور بارگاه تو پر مى دهیم تا با زمزمه ملائک همراه شویم.

اکنون مرا به پرواز بدل کن. همین اکنونِِ دلتنگی که دلم دوردست را می خواهد. دلم آسمان خانه تو. حوض حیاط، پنجره های مشرقی تو را می خواهد. اکنون معجزه کن. همین حالا که من دلم شراره آتش است. دستم التماس مقدر، چشمم منظره سیل اندوه، آرزوهایم در حسرت های بی پایان جهان درو شده. دعاهایم با دستان فروافتاده در بستر بیماری در مرگند. سلام دارم به تو ای طبیب! ای مسیحا! لحظه ای نگاهم کن. صدای شفاعتت باید در موسم بی کسی من هنگامه دلخوشی به پا کند.

من در میان تمام گریه ها به سمت دیدار تو دویده ام. من، دعاهایم خواب تو را دیده اند. من دلم آهو شده؛ آهوی دربه دری که به دنبال دام، به دنبال صیاد نگاه تو آواره عشق است. من تو را سوگند تمام خواهش ها کرده ام. نسیم اگر بر پاره های افروخته دلم می وزد، برای شعله ور شدن آتش اشتیاق تو آمده. نسیم، نازکای مهر توست که مرا در می یابد. در ناگهانِ تنهایی. باید بیایم، باید در بگشایی. بال پرواز مرا بگشایی، وگرنه مرگ مرا محتوم است وگرنه من زمین گیری نامستجابم. عذری ندارم برای خطاهای مشدد، اما گواه فراوان دارم برای سخاوت و رحمت تو. پس مرا بدان. مرا بخوان. فراخوان پرحوصله رأفت!

به کنار تو می آیم، به این برکت زار بی دریغ. در کنار توست که روزهای هفته پر بارانند. کبوتران، بالِ تا بهشت دارند. دستان مسافران، تأیید حاجات خویش است. پیرهن زائران، ادامه ملکوت است. در کنار تو نامم سلامت است، سعادت است. دلم همسایگی خداست. روحم دردهای شفاگرفته است. دلم را برهنه بر دست گرفته ام و روبه روی تو نماز شده ام. قبله را جز سوی نگاه تو نمی دانم پاسخ سؤال های آغشته به رنج را جز صدای آینه زار خانه ات نمی دانم. پاییزی که چهار فصل غزل های من است در زیارت رحیمانه تو به هم می ریزد. برگ هایی که در من فرو ریخته اند، در کنار تو به شاخساران خویش بر می گردند. تو مرا بشکوفان. تو مرا جواب باش. تو مرا در باران بهبود زندگانی حل کن. من به اعجاز اجدادی تو سخت پابندم. من به رنگ آسمان قصرت اعتقاد دارم. به گنجشک های زیارتگاه تو مؤمنم. دل خوشی منند، جاده هایی که به بادیه شرق می رسند.

چشمان تو را برای روزی در خواب دیدن بارها تمرین کرده ام. بارها گریسته ام. گیسوانم را دخیل بسته ام به تمام پنجره های این بارگاه. قبول کن نذر مرا که با مژگانم، تمام سنگفرش هایت را غبارروبی کنم. پذیرا باش اگر ناگاه دلم، روحم کبوترانه از سینه پر کشید و به گلدسته هایت روی آورد. من اگر کنار این پنجره فولاد مردم، حلالم کن. بگذار پاره پاره در گوشه و کنار حرم غبار شوم.



تاریخ : یکشنبه 7 آذر 1395 | 08:41 ق.ظ | نویسنده : کتابداران کتابخانه | نظرات

  • paper | شوم | پارک ایران